پشت سرم درياست
فراموش ميكنم
حالم خوب است
را
فراموش ميكنم
و فقط
آخرين بار
كجا گذاشتمش...؟
پشت سرم درياست
فراموش ميكنم
حالم خوب است
را
فراموش ميكنم
و فقط
آخرين بار
كجا گذاشتمش...؟
سینه سرخ ها
نشان انفجار آواز بر سینه هاشان
از میدان مین مهاجرت میکنند....
پسرک داشت دنبال پروانه می دوید
گاهي وقتها پرندهاي روي شانهام مينشيند
و توي گوشم پچ پچ ميكند
بي اختيارگرم سرودن ميشوم
پرنده مي پرد
اول روي سيم هاي مخابرات
بعد بي آنكه نگاه كند به افق
روي صدا
من نقطه مي گذارم
من...
فريب خوردهام
پرنده عطرت را برده است...
از اينجا كه بخت با جناب آقاي مهدي ايمانيمهر و سركار خانم الهام خير انديش همراه بود و ايشان را پروردگار كون و مكان به حضور خواست تا از نزديك سپاس وي به جاي آورند و دست سركار خانم نرگس حسنلي در اين روزهاي خطير به قلم نميرود و از آنجا كه اين خواست بيايوان نيست كه خوانندگان عزيز خود را مايوس كند از بس كه جان ندارد- چراكه از گوشه و كنار دوستان ياد آوريهايي مبني بر به روز كردن آن به جمع نويسندگان ميدهند- اینجانب براي بار دوم جسور ميشوم و شعر ديگري را از اين بنده حقير سراپا تقصير در پست بعدي روبه روي دل روشن بين شما از گلوي تحرير به رشته لايتناهي عددهاي صفر و يك درميآورم!
اگر از خواب دوشين
برخاسته باشم
كه بروم
به چنان روزي
كه چشم چپ و راست
هم سوي نور نباشند
و نگردند بر يك مرام
اگر از خواب
سوار بر شش اسب شوم
كه از شش جهت
در زادگاه بادهاي موسمي
به هم برسم
كاشكي هرگز از چنين خواب خيسي
برنخاسته باشم
كه در گاهنامه عمر دراز
از اضطراب تشنگي
عروسكي بذله گو ساختهام ...
همین که نبض انگشتانات
روی گردنم بپرد
دست گیرم میشود خوابت برده
حتا میتوانم بترسم
از اینکه جانات در برود...
آن وقت
تمام دختران جهان را بغل خواهم کرد
و از نبودنات هق هق.
خوابم نمیبرد...
شعرم میآید و نمیشود بنویسمش....
تکان بخورم بیدار میشوی.
این اتفاق
بهانه ی خوبی برای چشم بود
که بچرخد و
بمیرد
روی گل کنج فرش...
زنبوری که از مقابل چشمان تو در عکس
به زمین افتاد.
بهار ۱۳۸۴
درﱠهای تو فرومیغلتید
و فرو نمیکشید خاکی که سایه درخت ندیده بود
بوی ثروت نشنیده بود
و "نگاه" بان تو نبود
پیله درید جاده ابریشم
و باقی ماند خاکستر اطراقی
زیر خیمههای باد
تا با هم سفری دیگر
با مرکبی دیگر
بر تاریکیهای خجسته خیال
برای رفتن از این شهر
تهران را با «طای دسته دار» که بنویسی
بر می گردم به کوچه باغ خاکی
خانه پدری
سه نسل ریشم را می تراشم و
همانجا
از روبروی آینه جم نمی خورم
تا دق الباب آمدنت...
... کل می کشند و
سرمه و سرخاب می کشند و
توی لباس دامادی پدرم چقدر شبیه من بود.
آنقدر منتظر چیزی بود
که چند سال بعد
درست وسط میدان انقلاب
دارش زدند
حول خیال و حوالی دروازه دولت امروز!
گفته بودم که از روبروی آینه جم نمی خورم
قهوه قجری به سلامتی کلاه پهلوی
فنجان من به لب رسیده
تا دق الباب آمدنت
بهار ۱۳۸۲
خط میدهد این سکه مفرغی
در تردید آفتاب
هنگامه پگاه
میسوزاند یال انبوه شیر نری که چشمان من بود
و پشت پیشانی بلندت
محبوب من!
خیال زمینی که گندمهایش سبز ماندهاست...