این دلتنگی گهگاه
هوای سرد صبحی است
که کلاهم را
تا روی گونه به پایین کشید
من رفتم
با چشمانم
و از روی پل گذشتم
با کوله باری از کتاب و خواب و ترانه
و خیال ابروهایی که امروز...
...پیوستگی گذشته را ندارد.
من رفتم
تا پشت سرم فرو بریزد.
بیست و ششم مهر ۱۳۸۸
این دلتنگی گهگاه
هوای سرد صبحی است
که کلاهم را
تا روی گونه به پایین کشید
من رفتم
با چشمانم
و از روی پل گذشتم
با کوله باری از کتاب و خواب و ترانه
و خیال ابروهایی که امروز...
...پیوستگی گذشته را ندارد.
من رفتم
تا پشت سرم فرو بریزد.
بیست و ششم مهر ۱۳۸۸
تكان دهنده بود
زلزله
باران خيس ميآمد
رنگهاي متحد يعني نيرنگ
و تنها يك صدا
خيال آفتاب پشت پيشاني
پت پت ميكند
و پردههاي درون كنار نميرود
به لبخندي كشاندمت
چون موجي
به صخره چشمانم زد و
باز برگشت
تو را به خواب حلزونها
بر برگهاي بهارنارنج خواندم
ديگر برنگشتي پس؟
كنار ساحل هر موج لبخندي است
هر سنگ آغوشي
و اين است كار من
فرو رفتن در گردابهاي خواب
مي خواستم سايه ام را نقاشي كنم
اما او طفره مي رفت
مي خواستم از او جدا شوم
اما او نمي خواست
و در شبي كه سياه تر بود از مستي
با سايه هاي ديگر
خوش مي گذراند
بي آنكه مرا به سايه هاي ديگر معرفي كند
بي آنكه با من سخني بگويد
او انگار مرزهاي تن نبود
از پس آفتاب يا نرمه هاي نور
سايه سايه بود و
در آن همه چيزي پژواك مي يافت
این نشستن نیست
وقتی نشسته ای
منتظر معجزه ای
میان رفت و آمد این همه کرگدن
که مهره های گردن شان
با چرخیدن بیگانه ست.
بعضی چیزها هیچوقت تغییر نمی کنند.
بعضی وقت ها هیچ چیز...
چطور می شود که پنجره ای باز
درست روبروی این پنجره
باز شود.
اردیبهشت ۱۳۸۸
خيالهاي سبزشان دود ميشود و
برگهاي سرخشان ميريزد
چنارهاي بلندترين خيابان طهران
توي صفي كه تا تجريش ادامه دارد
در انتظار قطار هستند
گربههاي ميدان راه آهن نگرانند
من نگرانم
ما دوست داشتيم به آنها بگوييم
از كنار ما ...
اما افسوس!
انگار همه رفتن را ميخواستهاند
هميشه
فصل به فصل
دوازدهم اسفند يكهزار و سيصد و هشتاد وهفت
در همان خيابان بلند
آرام...
آرام آرام همین گوشه بمیرم را زل زده ام
اگر
اتفاقات بیرون آغوشت امان بدهند
این همه هیاهو که هیچ!
همین گوشه در من هزار کنج می شود
که روز و شب اش
بی خورشید و ماه بگذرند
آرام آرام...
از اینجا بیرون
چه بی جا
چقدر جا مانده ام.
۲۲ شهریور هشتاد و دو
خورشيد از پس هر چيزي طلوع ميكند
از پس دوكوههها
از پس پيردالو
استوار و نازك خيال
دست بر زانوهاي دشت عباس ستون ميكند
از پس بيشههاي چم هندي
بالا ميآيد خيس و خل
از اعماق دريا
از پشت خوابها
و سايههاي خواب
بلند
كه ميسرند
صبح ميآيد
تو بيدار ميشوي
نگاه كن كه خورشيد
چگونه از پشت چشمها
چگونه از ميان ابروان تو ...
شگفتا!
با همه اشكي كه نشاندم
درختي نمك نروييد
كجاها كه از سر گذشتن
چه ها كه از زانو / عبور ...
و آنگاه چون سوی باد باغ نورد برميرفت
در کوچه های نابینا
"من" شتري ره زده بيش نبود
در ديدهگان ابرها
در كوهان سراب
بي "الارض و السماوات"
و نه
شايد ساربان
شتري كه بر ستارگان ميرانديدش
اي منجمان نقطهباز در چراگاه سرمهي گيتي!
تف كنيد تخم نور را!
شايد به ارتفاعات برج بلند سفيد رفت
كنار "كولر"هاي آبي خاموش
آرنج زده به نشتيهاي شهر
نگاهي انداخت به سلامي / كه مه ميكرد
از سرخي آمده
به سپيدي رفته- گل انداخته ماهيچههايش
در سرماي زير پيراهن قرون
بازوانش را كشيد
آسمان قوس برداشت
تا دور بنمايد زمين
كه تن به مستي داده بود
چه سلامي به باد!
باد زوزه وركشيد
انگار در طولاني ترين شراب سال
كه رها كرد از چله، آرش
چه مستي كوتاهي براي زمين
تا وزن اين آزادي... !
شايد به ارتفاعات ورسك رفت
يا ساباتان
ميلرزيد سينههاي دختري در نيم پرده